تبليغاتX
لاله ی وحشی

رسم زندگی این است

یک روز کسی را دوست داری

و روز بعد تنهایی

به همین سادگی !

او رفته است

و همه چیر تمام شده است

مثل یک مهمانی

که به آخر می رسد

و تو به هال خود رها می شوی

چرا غمگینی ؟

این رسم زندگی است

تو نمی توانی آن را تغییر دهی

پس تنها آوازی بخوان!

نوشته شده توسط لاله در ساعت 0:27 | لینک  | 

اعتنايي ندارم كه سهم زمين من

بسيار اندك است

و اينكه سالها عشق

در دقيقه اي نفرت فراموش ميشود

شكوه نمي كنم كه خرابه ها

از من شادتر و شيرين ترند

اما از اين ناراحتم

كه تو براي سرنوشت من تاسف مي خوري

براي من كه تنها يك رهگذرم...........

نوشته شده توسط لاله در ساعت 0:15 | لینک  | 

صدايي از درون تو مي گويد:

بايد به ديگران آن چيزي را هديه كني

كه از هيچ جاي ديگر نمي توانند بگيرند!

نوشته شده توسط لاله در ساعت 23:41 | لینک  | 

آهسته رفت

مثل شبنم از روی گل

اما برنگشت

مثل شبنم در صبح بعد

آرام افتاد

مثل یک ستاره از غروب تابستان

و سریع گم شد

مثل خرگوشی در دل جنگل

ماهر و چابک

آنقدر که نمی شد باور کرد !

 

نوشته شده توسط لاله در ساعت 13:49 | لینک  | 

هرگز نیندیشید

که آیا با هم بودن درست است یا نه!

تنها بخواهید که با هم باشید

همین کافی است

آسان به نظر می رسد

نمی خواهید امتحان کنید؟

نوشته شده توسط لاله در ساعت 14:14 | لینک  | 

روزی روزگاری در یک دره

شاهزاده ای زیبا سوار بر اسب فلق

از کوهستانهای آبی طلا

از راه رسید

در دره دخترک زیبایی بود

که شاهزاده به او دل باخت

دخترکی زیبا از جنس سیب وآینه

(دوستت دارم

تو قصر جان بخش منی

و ما تا ابد با هم خواهیم بود)

شاهزاده دخترک را افسون کرد

و هردو سوار بر اسب فلق

رهسپار کوهستانهای آبی طلا شدند

آنها تا ابد در کنار هم با شادمانی زندگی می کردند

اگر اسبشان مقابل خانه یک اژدها

از خستگی تلف نمی شد................

نوشته شده توسط لاله در ساعت 0:7 | لینک  | 

آن گاه كه عشق تو را مي خواند

در پس او برو

اگر چه راه هاي عشق سخت و پر شيب است

وآن گاه كه بال هايش تو را در خود مي پيچند آرام گير

اگرچه شمشير پنهان بالهايش

تو را زخم زند.

نوشته شده توسط لاله در ساعت 23:14 | لینک  | 

حتی در آستانه ی دروازه های بهشت

از فرط شادی روی برمی گردانم

چون بشنوم که می گویی

دوستت دارم

وقتی  جایی   روزی .

نوشته شده توسط لاله در ساعت 23:25 | لینک  | 

من از تمامیت ارضی یک عشق سخن می گفتم

بر فراز ویرانه های قلبم.

ویرانه هایی حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت

و چه کودکانه دروغ می گفتم

که شهر در امن و امان است.............

نوشته شده توسط لاله در ساعت 15:59 | لینک  | 

آن گاه که دوازدهمین زنگ

نیمه شب

نواخته می شود

در انتظار پایان شادی هایت

نباش

و بدان که هیچ دری به روی

تو بسته نخواهد شد

زیرا در این قصه..........

خداوند فرشته مهربان توست!!!

نوشته شده توسط لاله در ساعت 1:11 | لینک  |